ورود به سی و دو سالگی

چهارشنبه 17 دی 1404 توسط مرتضی سلسله

تصور دیگری از سی‌ویک سالگی داشتم. امروز هفده‌ام دی ماه سال ۱۴۰۴، در ایران، روزگار عجیبی را می‌گذرانم. از ساعت ۸ صبح با چند بیمارستان تماس گرفته‌ام که برای مادرم نوبت بگیرم. هر بار جواب‌های سربالا گرفتم. درشت‌گویی شنیدم و تحقیر شدم. تا ساعت یک ظهر سر کار ماندم. نتوانستم نهار بخورم. دست‌هایم می‌لرزید. مرخصی گرفتم و یک ساعت در شهر قدم زدم. آسمان پیدا نبود. ساعت سه به دندانپزشکی رفتم. ساعت شش به خانه رسیدم.

روزگار غریبی است، نمی‌دانم چه بگویم یا چه بنویسم.